مدح و شهادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
ایکه جز نامت ندارد حُسنمطلع کارها خـتم شد با مُهـر مِهـر تو همه طومارها در بـیـانـت بـنـد مـیآیـد زبـان نـاطـقـان قـامـت مـدحـت کجا و خـلعـت گـفـتارها طفل ابجد خوان تو سلمان سیصد ساله است اسـتـوار مـکـتـب ایـثــار تـو عـمّــارهـا پایبـوسی تو عـزّت داده ما را بیگمان گـل نبـاشـد کس نـمیآیـد سـراغ خـارها کی رود یاد تو از خاطر که در روز ازل کندهاند اسم تو را بر سنگ دل حجارها داغ تو در سینۀ ما هست چون خاک توأیم لاله کی روئـیده در آغـوش شورهزارها خاک کـویت تـوتـیـای چـشم اهل آسمان عـطـر نـامت کـیـمـیای شـیـشه عطارها باز مـانـده از تمـاشـایت دهـان کوه نور ای حـرایت تا قـیـامـت قـبـلهگـاه غـارها در شجـاعـت آنچـنانی که میان کـارزار رو به تو آرنـد وقـت خـسـتگی کـرّارها ایکه با خـون دلت پروردهای اسلام را ایکه خرما خوردهاند از نخل تو”تمار”ها گرچه با تیشه به جان ریشهات افـتادهاند میدهـد این نخـل تا روز قـیامـت بارها سنگ میخوردی و میگفتی که ایمان آورید کس نـدیـده از رسـولی اینچـنین ایثارها با پر و بال تو ای بال و پرت زخمی عشق درک کـردند آسـمـان را جعـفر طـیارها با عیادت از عجـوزی سنگـدل ای آیـنـه روح ایـمان را دمـیـدی بر دل بیـمـارها لب به نفرین وا نکردی در تمام عمر خویش بر سرت گرچه بلا بارید چون رگبارها رفتی و داغ تو پشت دین رحمت را شکست جان به لب شد از غمت شهرت؛ مدینه؛ بارها تا که چشمت بسته شد ای قافلهسالار عشق بسته شد دست خـدا و پاره شد افـسارها آنقدر گویم پس از تو میخ در هم خون گریست نالهها برخواست بیتو از در و دیوارها |